|
هم واژگی
|
گروهی از جوجه تیغی ها در یک روز سرد زمستانی خیلی نزدیک هم جمع شدند تا به کمک گرمای تن همدیگر در برابر یخ زدن مصون بمانند.
اما خیلی زود خارهای هم را احساس کردند، و باعث شد که دوباره از هم دور شوند.
اکنون اگر نیاز به گرما آنها را باز به نزدیک هم می آورد دوباره همان مشکل تکرار میشد به طوری که میان این دو رنج به این سو و آن سو می افتادند ....
تا بالاخره فاصله ی مناسبی را نسبت به هم یافتند که توانستند با آن بهترین حالت را حفظ کنند
آرتور شوپنهاور
٭٭٭
از نیمه های شب گذشته ساعت روی دیوار خوابه
اما چشای بیقرارم بیدار روی تختخوابه
خستم ولی خوابم نمیاد درگیر عکسای تو هستم
شک دارم این عکس تو باشه که دس۱ گذاشتی توی دستم
هر چی بهت نزدیک می شم تو دور می شی از کنارم
شک دارم احساست یکی شه با حسی که من از تو دارم
هر لحظه که تنها می شینم تو روبه روی من نشستی...
ای کاش اون لحظه که رفتی پشت سرت در رو می بستی
بی تو نفس کم دارم انگار این خونه هی کوچیک می شه
اینجا هوا ابری تر از من تاریکه و تاریک می شه
از تو نگات رویامو دیدم با تو به آرامش رسیدم
من سخت پیدا کرده بودم آسون تو رو از دس۱ نمیدم
.....
۱: دست